تبليغاتX
40 چله - شکنجه واقعی

دخترک کنار خیابان ایستاده بود. منتظر بود- لابد. موتوری چند قدم جلوتر از دخترک ایستاد. ترک سوارش پیاده شد. رفیقش موتورا رها نکرد. مزاحم دخترک شدند. دخترک جیغ کشید. ظهر بود. پرنده پر نمی زد. ناگهان ماشینی زد روی ترمز . چند قدم جلوتر از موتوری ایستاد. پیرمردی هراسان پیاده شد. دوید طرف موتور سواران. پیراهن یکی شان را کشید. مشت خورد. پیرمرد کم نمی آورد. داد می زد ولی کسی فریاد رس نبود. یرمرد کتک خورد پیراهنش پر از لکه های خون شد.مزاحم ها پریدند ترک موتور. ویراژ دادند. پیرمرد بلور دلش هزار تکه شده بود.. دخترک جیغ می کشید (( بابا)) ....

پدر شکنجه شده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 16:24  توسط جوجه اردك زشت   |