|
می نشینم پیش بابا پدرم حرف می زند انگاری دارد قصه می گوید بابا از اینکه آقای احمدی نژاد رای آورده خوشحال است خدا را شرک می کند مادر می گوید چه خوب می شود وضع حقوق ها را درست کنند بابا می گوید درست می شود. پدر امیدوار است. زنگ می زنند برادرم آمده داداش من چند وقتی است موتور خریده ولی من را سوار نمی کند. داداش من خوش تیپ است ولی بابا از مدل موهای او خوشش نمی آید . برادرم از اتاق چیزی بر می دارد و می رود بیرون. می دوم به او بگویم برگشتنی مداد رنگی بخرد ولی نه! دادشی نه کار دارد نه پول از کجا برای من مداد رنگی بخرد؟
برمی گردم پیش مامان و بابا آنها چای می نوشند حوصله ام سر رفته. کاش من می توانستم موتور داشته باشم یا اینکه مادر اجازه می داد و الان می رفتم نوی کوچه فوتبال ! آخرش به بابا می گویم که مداد رنگی هایم ته کشیده. مادر نگاهم می کند و یواشکی مرا نیشگون می گیرد پدر سرفه می کند. خب چکار کنم مادر؟ آنقدر مداد رنگی هایم را تراشیده ام که دیگر در دستم جا نمی گیرد. حیف! کاش می شد من هم رای می دادم. مثل بابا< مثل دادش. آقای احمئی نژاد مهربان است. حتما به من هم یک جعبه مداد رنگی می داد. آنوقت زودی می رفتم از روی نقشه جغرافیا عکس یک گربه خوشکل را می کشیذم ... ولی رنگش نمی کردم به همه می گفتم :(( کسی حق ندارد گربه سفید و مامانی مرا رنگ کند حتی دادشی و بابا))! دوباره انتخابات شد... و من هنوز مداد رنگی ندارم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 20:42  توسط جوجه اردك زشت
|
|
|