تبليغاتX
40 چله - افطار با شربت شهادت

دستهایش چه مجنون وار قنوت رهایی می خواند بر ماشه تفنگ لبهایش از خشکی ترک خورده بود. راستی گاهی آفتابچه بی مرام است.

وقت اذان سفره افطاری در کار نبود. سفره دل باید /بی انتها/ باشد. سهم هر کدام از بچه ها دو تا خرما و یک لیوان چای .... همین!

هنگام صلات صدای یارب یارب ها که از مسجد دل به گوش می رسد جان را نوازش می دهد. قکر اینکه مادر چقدر /تنهاست/ و پدر چقدر/پیر تر / شده و یاد بچه محل ها که هروز کمتر می شوند. یک لحظه رهایش نمی کند. زیر رگبار آتش نماز می خواند ذکرهایش کم می شد لابلای گریه ها و گلوله ها!

با خرمای اول روزه می گوشاید هسته اش را می گذارد توی جیبش! گرمی چای بر دست لب های تشنه اش مشتاق ... و صدای خمپاره که می پیچد همه جا دود می شود و خون.

لیوان چای می شود/شربت شهادت/!

از بچه محل ها باز هم کم شد!

بیاید اگر قدر گل را نمی دانیم حداقل بخاطر عاشق بودنش زیر پاهامان لهش نکنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 14:6  توسط جوجه اردك زشت   |