تبليغاتX
40 چله

گاه می خواهی از چیزهایی که مرا فرو ریختند سخن بگویم ،

من اما می ترسم از این که آن چه این چنین سخت در من نشسته ،

لبان تو را ، تنها به تمسخر بیا راید!

****

امروز نیز خواهد گذشت ،

برای من ... برای تو ...

و من هم چنان خو اهم ماند و خواهم دید ... و تو هم چنان خواهی ماند و خواهی

دید ... و ما ...

به دنبال صدایی آرام می گردم ،

نه فریاد!

به دنبال ذره ای صداقت می گردم ،

نه منجلابی از دروغ!

آیا اینقدر نایاب است بر زمین شما؟!...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 21:58  توسط جوجه اردك زشت   | 
روحم آشفته وار علی علی می گوید...

آخر چگونه می توان خدای بزرگ را پرستید و به علی عاشق نشد؟

چگونه ممکن است به خدا که کمال مطلق است چشم دوخت ولی کمال متعالی علی را ندیده گرفت؟

عشق به علی جزوی از پرستش خداست. قلبی حساس دارم که نوازش نسیم حیات آن را می لرزاند. زیبایی غروب و طلوع آفتاب دیوانه اش می کند.آسمان بلند پرستاره مستش می نماید. مرغ های هوا و ماهی های دریا جذبش می کند< کوه های بلند افق بی پایان و اقیانوس بی کران به ابدیتش می برد.

این حساس مرموز قلبی محسور عظمت و زیبایی عالم خلقت می شود و مرا در مقابل خالق آن وادار به سجده می کند... همان احساس نیز تار و پود قلبم را به عشق علی لرزه می اندازد و مرا این چنین شیفته و شیدای او می کند. و عجب دارم اگر کسانی قلب داشته باشند و زیبایی و عشق انسانیت در آن ها اثر کند ولی در مقابل آن همه لطف و کمال و عشق و انسانیت علی شیفته نگردند....

علی چگونه بگویم؟ که مرا ممکن است به شرک متهم کنند؟

اگر پرستش جز ذات خدا مجاز بود. بدون شک تورا می پرستیدم. تو تجلی خدایی تو تجسم صفات خدا و معیارهای خدایی تو هدف انسانیتی تو خدانیستی ولی وجود تو را جز خدا پر نکرده است.

عید غدیرخم برهمگان مبارک

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 16:49  توسط جوجه اردك زشت   | 

دخترک کنار خیابان ایستاده بود. منتظر بود- لابد. موتوری چند قدم جلوتر از دخترک ایستاد. ترک سوارش پیاده شد. رفیقش موتورا رها نکرد. مزاحم دخترک شدند. دخترک جیغ کشید. ظهر بود. پرنده پر نمی زد. ناگهان ماشینی زد روی ترمز . چند قدم جلوتر از موتوری ایستاد. پیرمردی هراسان پیاده شد. دوید طرف موتور سواران. پیراهن یکی شان را کشید. مشت خورد. پیرمرد کم نمی آورد. داد می زد ولی کسی فریاد رس نبود. یرمرد کتک خورد پیراهنش پر از لکه های خون شد.مزاحم ها پریدند ترک موتور. ویراژ دادند. پیرمرد بلور دلش هزار تکه شده بود.. دخترک جیغ می کشید (( بابا)) ....

پدر شکنجه شده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 16:24  توسط جوجه اردك زشت   | 
ای عرفه من کمکم کن

التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 14:27  توسط جوجه اردك زشت   | 
گفتم  کیم دهان و لبت کامران کنند

                                     گفتا بچشم هر چه تو گوئی چنان کنند

گفتم خراج مصر طلب می کند لبت

                                    گفتا در این معامله کمتر زیان کنند

گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه

                                   گفتا این حکایتی است که با نکته دان کنند

گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین

                                  گفتا به کوی عشق همین و همان کنند

گفتم هوای میکده غم میبرد زدل

                                 گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند

گفتم ز لعل نوش لبان پیر را چه سود

                                 گفتا به بوسه شکر بینش جوان کنند

گفتم خواجه کی بر حجله می رود

                                گفتا آن زمان که مشتری و مه قرآن کنند

گفتم دعای دولت او ورد حافظ است

                               گفتا این دعا ملایک هفت آسمان کنند

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 17:3  توسط جوجه اردك زشت   |