|
از زمینی گذر می کردم. مترسکی دیدم. رفتم جلو سلام کردم. جوابم را با غروری سنگین داد.
گفتم: (چه می کنی)؟ گفت: تور با من چه کار است؟! گفتم : از روزگارت بگو .... گقت: کسی جرات ندارد تا چشمهای دکمه ای ام کار مکند این طرفها جا خوش کند ... نه پرنده ای نه حتی چرنده ای ... گفتم : چه قدرتمندی لابد گفت: قوی تر هم می شوم .... دیروز دوباره از همان زمین گذر کردم گفتم: چرا نیستی تو؟!! آه نداشت با ناله سودا کند بیچاره! گقت: دمار از روزگارم در آورده اند. گفتم: که؟ گفت: پرنده ها و چرنده ها گفتم چطور؟ گفت: فهمیدند من پر از کاههم این کشاورز لعنتی شاید راپورتم را داد ... کمک کن دارم می میرم. گفتم: چه کنم این دم آخر با تو ؟! ... و کشاورز را دیدم که کمی آن سو تر داشت مترسکی دیگر می ساخت ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 14:1  توسط جوجه اردك زشت
|
می نشینم پیش بابا پدرم حرف می زند انگاری دارد قصه می گوید بابا از اینکه آقای احمدی نژاد رای آورده خوشحال است خدا را شرک می کند مادر می گوید چه خوب می شود وضع حقوق ها را درست کنند بابا می گوید درست می شود. پدر امیدوار است. زنگ می زنند برادرم آمده داداش من چند وقتی است موتور خریده ولی من را سوار نمی کند. داداش من خوش تیپ است ولی بابا از مدل موهای او خوشش نمی آید . برادرم از اتاق چیزی بر می دارد و می رود بیرون. می دوم به او بگویم برگشتنی مداد رنگی بخرد ولی نه! دادشی نه کار دارد نه پول از کجا برای من مداد رنگی بخرد؟
برمی گردم پیش مامان و بابا آنها چای می نوشند حوصله ام سر رفته. کاش من می توانستم موتور داشته باشم یا اینکه مادر اجازه می داد و الان می رفتم نوی کوچه فوتبال ! آخرش به بابا می گویم که مداد رنگی هایم ته کشیده. مادر نگاهم می کند و یواشکی مرا نیشگون می گیرد پدر سرفه می کند. خب چکار کنم مادر؟ آنقدر مداد رنگی هایم را تراشیده ام که دیگر در دستم جا نمی گیرد. حیف! کاش می شد من هم رای می دادم. مثل بابا< مثل دادش. آقای احمئی نژاد مهربان است. حتما به من هم یک جعبه مداد رنگی می داد. آنوقت زودی می رفتم از روی نقشه جغرافیا عکس یک گربه خوشکل را می کشیذم ... ولی رنگش نمی کردم به همه می گفتم :(( کسی حق ندارد گربه سفید و مامانی مرا رنگ کند حتی دادشی و بابا))! دوباره انتخابات شد... و من هنوز مداد رنگی ندارم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 20:42  توسط جوجه اردك زشت
|
بازهم امشب مرغ دلم در هوای تو بال و پر می زند. نمی دانم خدا چرا اینقدر عذابم می دهد! غم و غصه تمام و جودم را فرا گرفته. یادت لحظه ای راحتم نمی گذارد یاد چهره معصوم و پاکت یاد لبخند زیبا و دلنشینت یاد صدای دلنواز و محبوبت یاد نگاههای مهربانانه ات یاد گریه های سوزناکت یاد چشمهای سرخ شده ات یاد محبتی که هیچ وقت ابراز نکردی و یاد تمام خوبیهایت که دفتر برای شرحش گنجایش ندارد!
آیا می شود روزی دوباره ترا ببینم و در کنار م بنشینی و به حرفهای مسخره ام گوش دهی. ای کاش تو را ((...)) بود تا سجاده ام را در کنارت پهن می کردم و با تو رک صحبت میکردم. ولی خدا مرا از هرگونه همراهی با تو محروم کرد! چکار کنم؟ نمیدانم! خدایا به مولود عزیزی که در راه است. به اربابم علی بن موسی الرضا (ع) کمک کن!
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 20:7  توسط جوجه اردك زشت
|
((....))آقا همسایه دست چپی ما هر جمعه می رود یک ((بوم)) می آورد می نشاند روبرویش بعد با رنگ و قلم طرح کبوتر می زند برآن. یک قفس هم می کشد که مثلا خانه کفتر ست! چند تا قفل درشت هم می زند به در قفس .... شبها که همه خوابند ((....)) آقا با کبوتر صحبت می کند. می گوید:((هیس ! هیس! بیخودی بق بقو نکنید ... کلید قفس گم شده. دانه هم ندارم ...))! ... و کبوتر می میرد.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 22:40  توسط جوجه اردك زشت
|
دستهایش چه مجنون وار قنوت رهایی می خواند بر ماشه تفنگ لبهایش از خشکی ترک خورده بود. راستی گاهی آفتابچه بی مرام است. وقت اذان سفره افطاری در کار نبود. سفره دل باید /بی انتها/ باشد. سهم هر کدام از بچه ها دو تا خرما و یک لیوان چای .... همین! هنگام صلات صدای یارب یارب ها که از مسجد دل به گوش می رسد جان را نوازش می دهد. قکر اینکه مادر چقدر /تنهاست/ و پدر چقدر/پیر تر / شده و یاد بچه محل ها که هروز کمتر می شوند. یک لحظه رهایش نمی کند. زیر رگبار آتش نماز می خواند ذکرهایش کم می شد لابلای گریه ها و گلوله ها! با خرمای اول روزه می گوشاید هسته اش را می گذارد توی جیبش! گرمی چای بر دست لب های تشنه اش مشتاق ... و صدای خمپاره که می پیچد همه جا دود می شود و خون. لیوان چای می شود/شربت شهادت/! از بچه محل ها باز هم کم شد! بیاید اگر قدر گل را نمی دانیم حداقل بخاطر عاشق بودنش زیر پاهامان لهش نکنیم.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 14:6  توسط جوجه اردك زشت
|
|
|