تبليغاتX
40 چله

گاه می خواهی از چیزهایی که مرا فرو ریختند سخن بگویم ،

من اما می ترسم از این که آن چه این چنین سخت در من نشسته ،

لبان تو را ، تنها به تمسخر بیا راید!

****

امروز نیز خواهد گذشت ،

برای من ... برای تو ...

و من هم چنان خو اهم ماند و خواهم دید ... و تو هم چنان خواهی ماند و خواهی

دید ... و ما ...

به دنبال صدایی آرام می گردم ،

نه فریاد!

به دنبال ذره ای صداقت می گردم ،

نه منجلابی از دروغ!

آیا اینقدر نایاب است بر زمین شما؟!...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 21:58  توسط جوجه اردك زشت   | 
روحم آشفته وار علی علی می گوید...

آخر چگونه می توان خدای بزرگ را پرستید و به علی عاشق نشد؟

چگونه ممکن است به خدا که کمال مطلق است چشم دوخت ولی کمال متعالی علی را ندیده گرفت؟

عشق به علی جزوی از پرستش خداست. قلبی حساس دارم که نوازش نسیم حیات آن را می لرزاند. زیبایی غروب و طلوع آفتاب دیوانه اش می کند.آسمان بلند پرستاره مستش می نماید. مرغ های هوا و ماهی های دریا جذبش می کند< کوه های بلند افق بی پایان و اقیانوس بی کران به ابدیتش می برد.

این حساس مرموز قلبی محسور عظمت و زیبایی عالم خلقت می شود و مرا در مقابل خالق آن وادار به سجده می کند... همان احساس نیز تار و پود قلبم را به عشق علی لرزه می اندازد و مرا این چنین شیفته و شیدای او می کند. و عجب دارم اگر کسانی قلب داشته باشند و زیبایی و عشق انسانیت در آن ها اثر کند ولی در مقابل آن همه لطف و کمال و عشق و انسانیت علی شیفته نگردند....

علی چگونه بگویم؟ که مرا ممکن است به شرک متهم کنند؟

اگر پرستش جز ذات خدا مجاز بود. بدون شک تورا می پرستیدم. تو تجلی خدایی تو تجسم صفات خدا و معیارهای خدایی تو هدف انسانیتی تو خدانیستی ولی وجود تو را جز خدا پر نکرده است.

عید غدیرخم برهمگان مبارک

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 16:49  توسط جوجه اردك زشت   | 

دخترک کنار خیابان ایستاده بود. منتظر بود- لابد. موتوری چند قدم جلوتر از دخترک ایستاد. ترک سوارش پیاده شد. رفیقش موتورا رها نکرد. مزاحم دخترک شدند. دخترک جیغ کشید. ظهر بود. پرنده پر نمی زد. ناگهان ماشینی زد روی ترمز . چند قدم جلوتر از موتوری ایستاد. پیرمردی هراسان پیاده شد. دوید طرف موتور سواران. پیراهن یکی شان را کشید. مشت خورد. پیرمرد کم نمی آورد. داد می زد ولی کسی فریاد رس نبود. یرمرد کتک خورد پیراهنش پر از لکه های خون شد.مزاحم ها پریدند ترک موتور. ویراژ دادند. پیرمرد بلور دلش هزار تکه شده بود.. دخترک جیغ می کشید (( بابا)) ....

پدر شکنجه شده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 16:24  توسط جوجه اردك زشت   | 
ای عرفه من کمکم کن

التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 14:27  توسط جوجه اردك زشت   | 
گفتم  کیم دهان و لبت کامران کنند

                                     گفتا بچشم هر چه تو گوئی چنان کنند

گفتم خراج مصر طلب می کند لبت

                                    گفتا در این معامله کمتر زیان کنند

گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه

                                   گفتا این حکایتی است که با نکته دان کنند

گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین

                                  گفتا به کوی عشق همین و همان کنند

گفتم هوای میکده غم میبرد زدل

                                 گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند

گفتم ز لعل نوش لبان پیر را چه سود

                                 گفتا به بوسه شکر بینش جوان کنند

گفتم خواجه کی بر حجله می رود

                                گفتا آن زمان که مشتری و مه قرآن کنند

گفتم دعای دولت او ورد حافظ است

                               گفتا این دعا ملایک هفت آسمان کنند

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 17:3  توسط جوجه اردك زشت   | 
از زمینی گذر می کردم. مترسکی دیدم. رفتم جلو سلام کردم. جوابم را با غروری سنگین داد.

 گفتم: (چه می کنی)؟

گفت: تور با من چه کار است؟!

گفتم : از روزگارت بگو ....

 گقت: کسی جرات ندارد تا چشمهای دکمه ای ام کار مکند این طرفها جا خوش کند ... نه پرنده ای نه حتی چرنده ای ...

گفتم : چه قدرتمندی لابد

گفت: قوی تر هم می شوم ....

دیروز دوباره از همان زمین گذر کردم

 گفتم: چرا نیستی تو؟!!  آه نداشت با ناله سودا کند بیچاره!

گقت: دمار از روزگارم در آورده اند.

 گفتم: که؟

 گفت: پرنده ها و چرنده ها

گفتم چطور؟

گفت: فهمیدند من پر از کاههم این کشاورز لعنتی شاید راپورتم را داد ... کمک کن دارم می میرم.

گفتم: چه کنم این دم آخر با تو ؟!

... و کشاورز را دیدم که کمی آن سو تر داشت مترسکی دیگر می ساخت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 14:1  توسط جوجه اردك زشت   | 
می نشینم پیش بابا پدرم حرف می زند انگاری دارد قصه می گوید بابا از اینکه آقای احمدی نژاد رای آورده خوشحال است خدا را شرک می کند مادر می گوید چه خوب می شود وضع حقوق ها را درست کنند بابا می گوید درست می شود. پدر امیدوار است. زنگ می زنند برادرم آمده داداش من چند وقتی است موتور خریده ولی من را سوار نمی کند. داداش من خوش تیپ است ولی بابا از مدل موهای او خوشش نمی آید . برادرم از اتاق چیزی بر می دارد و می رود بیرون. می دوم به او بگویم برگشتنی مداد رنگی بخرد ولی نه! دادشی نه کار دارد نه پول از کجا برای من مداد رنگی بخرد؟

برمی گردم پیش مامان و بابا آنها چای می نوشند حوصله ام سر رفته. کاش من می توانستم موتور داشته باشم یا اینکه مادر اجازه می داد و الان می رفتم نوی کوچه فوتبال !

آخرش به بابا می گویم که مداد رنگی هایم ته کشیده. مادر نگاهم می کند و یواشکی مرا نیشگون می گیرد پدر سرفه می کند. خب چکار کنم مادر؟ آنقدر مداد رنگی هایم را تراشیده ام که دیگر در دستم جا نمی گیرد.

حیف! کاش می شد من هم رای می دادم. مثل بابا< مثل دادش. آقای احمئی نژاد مهربان است. حتما به من هم یک جعبه مداد رنگی می داد.

آنوقت زودی می رفتم از روی نقشه جغرافیا عکس یک گربه خوشکل را می کشیذم ... ولی رنگش نمی کردم به همه می گفتم :(( کسی حق ندارد گربه سفید و مامانی مرا رنگ کند حتی دادشی و بابا))!

دوباره انتخابات شد...

و من هنوز مداد رنگی ندارم 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 20:42  توسط جوجه اردك زشت   | 
بازهم امشب مرغ دلم در هوای تو بال و پر می زند. نمی دانم خدا چرا اینقدر عذابم می دهد! غم و غصه تمام و جودم را فرا گرفته. یادت لحظه ای راحتم نمی گذارد  یاد چهره معصوم و پاکت یاد لبخند زیبا و دلنشینت یاد صدای دلنواز و محبوبت یاد نگاههای مهربانانه ات یاد گریه های سوزناکت یاد چشمهای سرخ شده ات یاد محبتی که هیچ وقت ابراز نکردی و یاد تمام خوبیهایت که دفتر برای شرحش گنجایش ندارد!

آیا می شود روزی دوباره ترا ببینم و در کنار م بنشینی و به حرفهای مسخره ام گوش دهی. ای کاش تو را ((...)) بود تا سجاده ام را در کنارت پهن می کردم و با تو رک صحبت میکردم.

ولی خدا مرا از هرگونه همراهی با تو محروم کرد! چکار کنم؟ نمیدانم!

خدایا به مولود عزیزی که در راه است.

به اربابم علی بن موسی الرضا (ع) کمک کن!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 20:7  توسط جوجه اردك زشت   | 

((....))آقا همسایه دست چپی ما هر جمعه می رود یک ((بوم)) می آورد می نشاند روبرویش بعد با رنگ و قلم طرح کبوتر می زند برآن. یک قفس هم می کشد که مثلا خانه کفتر ست! چند تا قفل درشت هم می زند به در قفس .... شبها که همه خوابند ((....)) آقا با کبوتر صحبت می کند. می گوید:((هیس ! هیس! بیخودی بق بقو نکنید ... کلید قفس گم شده. دانه هم ندارم ...))!

... و کبوتر می میرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 22:40  توسط جوجه اردك زشت   | 

دستهایش چه مجنون وار قنوت رهایی می خواند بر ماشه تفنگ لبهایش از خشکی ترک خورده بود. راستی گاهی آفتابچه بی مرام است.

وقت اذان سفره افطاری در کار نبود. سفره دل باید /بی انتها/ باشد. سهم هر کدام از بچه ها دو تا خرما و یک لیوان چای .... همین!

هنگام صلات صدای یارب یارب ها که از مسجد دل به گوش می رسد جان را نوازش می دهد. قکر اینکه مادر چقدر /تنهاست/ و پدر چقدر/پیر تر / شده و یاد بچه محل ها که هروز کمتر می شوند. یک لحظه رهایش نمی کند. زیر رگبار آتش نماز می خواند ذکرهایش کم می شد لابلای گریه ها و گلوله ها!

با خرمای اول روزه می گوشاید هسته اش را می گذارد توی جیبش! گرمی چای بر دست لب های تشنه اش مشتاق ... و صدای خمپاره که می پیچد همه جا دود می شود و خون.

لیوان چای می شود/شربت شهادت/!

از بچه محل ها باز هم کم شد!

بیاید اگر قدر گل را نمی دانیم حداقل بخاطر عاشق بودنش زیر پاهامان لهش نکنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 14:6  توسط جوجه اردك زشت   | 
بابا این وضع حالام نبین که برای در آوردن یه لقمه نون دارم گدایی می کنم یه روز برای خودم برو بیایی داشتم یه موقعی کنار همین زاینده رود خودمون هرکس که عشق آرند داشت یا تازه از ده اومد بود شهر یا که سربازیش تموم شده بود می اود سراغ خودم یه عکس ازش می گرفتمو سرش می ذاشتم رو هیکل آرنود نبودی که بینی یارو مفنگیه رو می کردم آروند.همچین که کف بالا می اورد اما از وقتی که این چشمای صاحب مرده آب انداختند مجبور شدم دوربین بفروشم خرج چشام کنم اما چشم نشد که نشد.

... برو برو بابا اصلاٌ بزار به کار و زندگیمون برسیم راستی تو گفتی روزنامه چی هستی تو روزنومتون یه لقمه نون برای ما پیدا می شه اصلاٌ عکاس می خواید بیام براتون کار کنم

۰۰۰ اما حیف که روزنامه ما از نون و نمک فقط اسمش یدک می کشه وگرنه خودش ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 22:24  توسط جوجه اردك زشت   | 
تنها کلمه ای که خدا بر جبین مرد نوشته امید است.

هر چند و قت یکبار به جایی بروید که صدای ناله درهای چوبی شنیده می شود.

هوگو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 23:4  توسط جوجه اردك زشت   | 

بار ها پیش خودم فکر می کردم که در محشر چه چیزی دارم که به خدای خویش عرضه کنم هر بار به قلب خودم می بالیدم به آه شبانه و ناله هایم به گریه ها و مناجاتهای نیمه شبم و خلوتها و رازو نیازهایم با خدا اما از وقتی علی را شناختم همه چیزم را باختم نه دیگر برایم شبی بود و نه ناله های نیمه شبی دیگر علی مظهر عشق کامل مظهر راز و نیاز و پرستش و حال به حقارت و کوچکی خویش در مقابل پروردگار پی بردم و دیدم علی را که چگونه مناجات می کند و چگونه جهاد و چگونه تلاش آه علی علی علی چه بگویم که مظهر وجود خداست بی شک اگر پرستش غیر خدا بود او را به خدایی برمی گزیدم ولی اکنون به این نتیجه رسیدم که قلبم را بسپارم به علی و در صحرای محشر علی را به خدا عرضه کنم.

همین ....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 20:9  توسط جوجه اردك زشت   | 

یه خبر بد

روز شنبه ۲۳/۷/۸۴ برای رفتن سرکلاس وارد دانشکده شدم که دیدم وردی خواهران و برادران جدا شده بی تفاوت وارد شدم و رفتم سر کلاس حدودو ساعت ده سر کلاس پنوماتیک بودم که دیدم سرو صدای شدید از توی راه رو بلند شده ناگهان یک عدد صندلی وارد کلاس شد و داشت می رفت تو سر استاد صالحی که گرفتیمش و بعد هجوم ۱۰ الی ۲۰ نفره ای از بچه های دختر و سر که وارد کلاس شدند و شروع کردند به شکستن شیشه ها و کندن مهتابی و نکه ها استاد که این وضع دید از کلاس فرار کرد و عده ای از بچه های کلاس همراه اونا شرئع کردن به خراب کاری منهم که وارد کلیدر که شدم که از ساختمان خارج بشم دیدم در کلیدر بسته است به ناچار مشغول تماشای کار بچه ها شدم و دیدم یکی از دخترای دانشکده مثل تارزان از سقف اویزون شده و یک لگد مهکم تو فک من کوبید علت را جویا شدم که چر ا بچه ها اینکار را می کنند که فهمیدم علت جدا کردن ورودی دخترا و پسرا بود. خلاصه بچه ها تمام شیشه های موجود را شکستن به دفتر اساتید حمله ور شدن و پروژه های بچه ها را دزدیدند شیر آب ها را کنندن و و اب تمام فضای راهرو را گرفته بود. ۶ عدد کولر را از طبقه سوم انداختند پائین دفتر سایت و مدیر گروها را هم که خراب کردنند این قضایا ادامه داشت تا ساعت دو که دکتر ساروی اومد با بچه ها صحبت کنه که دفعه اول کت خورد رفت و نیم ساعت بعد با بلیگارد مخصوص وارد شد و صحبتهایی کردد و قولهایی داد که ماجرا بلاخره راس ساعت ۴ پایان یافت

روز یکشنبه ۲۴/۷/۸۴ وارد دانشکده شدم که برم سر کلاس با خودم گفتم با اوضاع احوال دیروز یکی دو هفته ای طول می کشه تا دانشکده درس بشه و ما بتونیم بریم سرکلاس که ناگهان دیدم همه چیز ترمیم شده جویای اخبار شدم که دیدم دیشب ۱۷ تا شیشه کار شیشه ها را انداختند و تمام رسنل خدمات و تعمیرات داشتن تعمیرات را انجام می دادند سپس متوجه شدم که رئیس دانشگاه همه را به افطار دعوت کرده و وضعیت به شکل سابق برگشته بود و سرویس ها هم به حالت قبل برگشت

روز دوشنبه ۲۵/۷/۸۴ بچه ها افطاری را خردند و به صحبتهای ذکتر گوش نداده اند دکتر در گزارش به مرکز اعلام کرده اعتراض دانشجویان بر سر شهریه ها بوده و نیز ۵۰ نفر از بچه ها شناسایی شده اند

در ضمن اخبار سراسری از قول اقای هاشمی رفسنجانی قول تخفیف در شهریه ها را داده است

اطلاعات بعدی بعداٌ وارد می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 21:18  توسط جوجه اردك زشت   | 

هدایت یافتگان مکتب خونین تشیع هریک خود هادیان راه و منادیان توحید می باشند و رهروان خط سرخ حسینی عاشقان حق را برای یاری اسلام فرا می خوانند و خون موذنان شهادت در مناره های نور اذان جهاد را چنین سر میدهند که: هلای آزادگان تا رفع فتنه در عالم باید از حریم حق دفاع کرد و با خون خود هر زمین را کربلا و هروز را عاشورا ساخت.

به مناسبت شکست حصر آبادان

همین ...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 21:39  توسط جوجه اردك زشت   | 
سلام الان كه دارم براتون مي نويسم كنار مرقد مطهر آقا اما رضا عليه السلام هستم هچي نمي تونم بنويسم جز اينكه

ان شاء ا... خود شما بياييد و ببينيد چه خبر

موفق و پيروز باشيد

همين ...

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 0:35  توسط جوجه اردك زشت   | 

جامعه ما مثل هر جامعه دیگری و زمان ما مثل هر زمان دیگری قالب ریزی شده و افکار آن قطب بندی و عقاید آن استاندارد شده است. تیپها مشخص و جهت تعیین شده ای دارند مذهبی روشنفکر تحصیل کرده و عامی زبده مرتجع و مترفی هرکدام قالبهای مشخص و رابطه های معلوم و زبان فهمیده شده ای دارند که همدیگر را می فهمند و هرکس در این عصر بخواهد مرد موفقی باشد عنصری باشد که در جامعه فهمیده شود و دارای طرز فکری موفقیت آمیز باشد باید در جامعه تعیین کند که من برچسب فکریم چیست. همانطوریکه نویسندگان مترفی امروز هنرمندان و نویسندگان میگویند که هر نویسنده یا هنرمند باید پایگاه طبقاتی خودش را مشخص کند - که شاید حرف درستی باشد - اما من مخالفم هرفردی نیز باید صف اجتماعی خودش را مشخص کند که من از گروه موجود وابسته به چه گروهی هستم که اکنون در هر جامعه ای برای خودش طرفدارانی دارد.

هر شاعری هر نویسنده ای هر متفکری که صف خودش را معلوم کرد و گفت که: من مذهبی هستم یا روشنفکر غیر مذهبی یا متعتقد به فلان ایدئولوزی یا وابسته به فلان قطب یا فلان جناح هستم مردم او را به سادگی خواهند فهمید و درکش خواهند کرد در نتیجه او هم طرفداران فکری خودش را مشخص خواهد نمود اما بعضی از ما این شانس را نداریم که از میان استانداردهای موجود بنام مذهبی بودن یا وابسته به فلان جناح بودن  قالبی را اختیار کنیم و از میان بینشها و اعتقادها و جهت گیریها یکی را مشخص کنیم و به هرحال یک مشکل وجود دارد اگر به مذهب تکیه کنیم بیش از هر گروه مذهبی ها با ما عدم تفاهم پیدا میکنند و اگر در جناح روشنفکران سخن بگویم یا مسائلی را مطرح کنیم بیش از همه خود روشنفکران سخن را بد می فهمند و متهممان میکنند.

 چنیین افرادی همیشه غریب و بد فهمیده شده میمانند و ضابطه های معلوم انتخاب کردن ندارند و قهرا باید مایوس باشند اینها وقتی به همه دیدگاهها نگاه می کنند می بینند که نمی توانند صد درصد جز هیچیک از جناهای مختلف قرار گیرند و وقتی ایدئولوزی و مدهای حاکم را می بینند نمی توانند خودشان را تسلیم مذهبی سنتی و تخیر کننده اعلام کنند. و حتی نقطه مقابل آن غرب زدگی کامل چنین افرادی وقتی به جامعه نگاه می کنند و می بییند که چه عواملی طی چند قرن باعث انحطاط مردم شده و با فکر و اداب و روحیه آنها به سختی پیوند یافته است چنین نتیجه میگیرند که: قرنها باید بگذرد تا آنچه در عمق اندیشه مردم جای گرفته و باعث جمود و رکود آنها گردیده است به آگاهی و حرکت و درست اندیشی تبدیل شود. ولی واقعیت خلاف آنرا به ما نشان می دهد مثلا در اسیا و آمریکا کشورهائی بوند که قبل از جنگ جهانی دوم کشورهایی بودند که قمارخانه غرب به حساب می آمدند کشورهایی که محل خاص فساد سرمایه داران غربی بودندن ولی بعداز جنگ جهانی دوم به یکباره با تکیه به دو عنصر عشق و ایمان همین طرز اندیشه چنین انسانهایی آنچنان  مرزهای رشد را طی کرند و تاثی گذار بر روی عاملهای انحطاط جامعه شان شدندن و ناگهان مردم را به آگاهی رسانند که این آگاهی برقی در اندیشه جامعه شان ایجاد کرد که هر یک  از انها آتش خدائی را به زمین خودش میاورد و به مردم خودش میرساند و تاریخ را متوجه خود می کند  به طوری که وقتی جامعه شناسان به ان جامعه نگاه می کردند می گفتند باید قرنها بگذرد تا این جامعه اصلاح شود اما به یکبار با تکیه به همین اصول معجزه ای رخ داد که همه را به شگفتی وا داشت پس اگر هرکدام ما به فکر و اندیشه خود ایمان داشته باشیم و در راه آن از دوچیز استفاده کنیم یکی به کار گیری دانسته های خود یعنی هر چیزی را که بد می دانیم از به کار گیری آن امتناع کنیم و هرچیزی را که خوب است به کار ببندیم و دیگری اینکه تکلیف خود را در هر برهه از زمان بشناسیم به آن عمل کنیم موفق خواهیم بود اگر تکلیف فریاد است بزنیم و پای آن بایستیم ولو به قیمت دادن تمام زندگی و اگر سکوت است بکنیم و منتظر بمانیم که این آموخته من از کل اسلام است و اسلام را در همین دوچیز دیدم و فکر می کنم هروقت سخنی از شهید به میان می آید در همین دواصل است چه بسا انسان های زنده ای که در میان ما نفس می کشند اما در همین دو اصل شهید شده اند.پس با استقامت و توجه به مطلب بالا می توان به معقوله فرهنگ شعور اجتماعی ادب و ابتذال رسیدگی کرد.

امیدوارم توانسته باشم حداقل مطلب را رسانده باشم .

نیمه شعبان را قبلا تبریک گفته اما بازهم عید را به شما تبریک می گویم.

موفق و پیروز باشید.

همین ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 21:47  توسط جوجه اردك زشت   | 
اي آنكه او را گرامي ترين نامهاست

اي آنكه احسانش هرگز قطع نمي شود

اي آنكه كشتي نوح را در توفان بلا به ساحل آرامش رساندي

اي آنكه قافلة مصر را براي نجات يوسف در بيابان فقر گذاشتي

اي آنكه يوسف را ازقعر چاه نجات دادي

اي آنكه يوسف را از بردگي به پادشاهي رساندي

اي آنكه بعد از چهل سال يوسف را به يعقوب رساندي

اي انكه برطرف كننده رنج و غم ايوب بودي

اي انكه آتش را بر ابراهيم گلستان كردي

اي آنكه تيزي چاقو را بر اسماعيل كند كردي

اي آنكه دعاي زكريا را مستجاب كردي و يحيي را در پيري به او عطا كردي

اي آنكه يونس را از شكم ماهي بعد از چهل روز سالم بيرون آوردي

اي آنكه دريا را براي بني اسرائيل شكافتي

اي آنكه به مريم به واسطه زبان عيسي آبروي مجدد عطا نمودي

اي آنكه به نفس عيسي دم حيات دادي

اي آنكه محمد را به واسطة تار عنكبوت از دست كفار نجات بخشيدي

 اي آنكه علي را در محراب رستگار نمودي

اي آنكه فاطمه را بين در رو ديوار شكافننده قرار دادي

اي آنكه حسن را مظهر كرم قرار دادي

اي آنكه حسين را مظهر تجلي عبوديت قرار دادي

اي آنكه سجاد را مظهر سجود قراردادي

اي آنكه باقر را مظهر علم قرار دادي

اي آنكه صادق را مظهر صدق قرار دادي

اي آنكه كاظم را مظهر حلم و صبر قرار دادي

اي آنكه رضا را مظهر رضايت قرار دادي

اي آنكه جواد را مظهر بخشش قراردادي

اي آنكه هادي را مظهر هدايت قرار دادي

اي آنكه حسن را مهدي قراردادي

اي انكه مهدي را مظهر آزادي قرار دادي

مهدي را بر ما قرار ده و آزادمان كن

اي خدا وقتي به خود مي نگرم از نيمة شعبان گذشته تا به حال جز اسارت در دنيا چيزي نداشتم اي خدا مرا ازاد كن اسيرم و خسته اي خدا وقتي به خود نگاه مي كنم ديگر اميدي ندارم و لي وقتي به تو مي نگرم تمام وجود اميد و آمال و آرزو مي گيرد مرا رهايي بخش و دست مرا بگير .

همين ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 20:26  توسط جوجه اردك زشت   | 

به تمامي دوستان عزيز با نهايت تاسف و تالم بايد اعلام بدارم كه اينجانب جوجه اردك زشت به علت يك سفر كاري به يكي از نقاط محرم كشور كه امكانات مخابراتي موجود نمي باشد از حضور درميان شما دوستان عزيز محرم شدم از همين جا روي گل همه شما را مي بوسم و آرزوي موفقيت براي تك تك شما دارم ولي شما پيامهاي پر مهر خود را از من دريغ نداريد چونكه در اولين فرصت حتما به سراغتان خواهم آمد درضمن مراسم اعتكاف را هم فراموش نكنيد كم كم داره مي شه وصيت نامه

اگر بار گران بوديم رفتيم                    اگر نا مهربان بوديم رفتيم

همتون دوست دارم اي بچه هاي ايران زمين

خداحافظ همگي

همين...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 16:30  توسط جوجه اردك زشت   | 

سلام دوستان این چند روزه که خدمتتون نرسیده بودم توی یک مرکز راهنمای انتخاب رشته کنکوریها بودم عجب روزهای سخت و دردناکی بود بچه ها با پدر و مادر با هزار امید آمده بودند تا برای سرنوشت یک عمرشون با ما مشورت کنند و راهنمایی بخواند واقعا چه کار سختی و گیج کننده ای برای همه حالا چرا قمار به راستی به نظر شما قمار نیست توی یک خطا آینده ات از دست می دی و توی یک خوش شانسی و انتخاب درست از خیلی ها که از تو جلو بودند جلو می افتی اما دردناک ترین قسمت موقعی بود که بچه ها در مورد آینده شغلی از من سوال می کردند و من با نهایت تاسف به اونها می گفتم برای هیچ کاری در زمان حال هیچ آینده ای وجود نداره و شما فقط از روی عشق به رشته و علاقه انتخاب کنید راستی مراجعه افراد هم جالب بود یکی ثروتمند یکی فقیر یکی سر اینکه با رتبه ۲۰۰۰ رشته زشکی نمیاره و بذار برای سال آینده بخونه می جنگید و دیگری از این ناراحت بود که ارسال با رتبه ۴۰۰۰ انتخاب رشته نکرده و امسال ۲۸۰۰۰ شده و دیگری خوشحال که ارسال ۱۵۰۰۰ بوده و امسال ۱۰۰۰ و دیگری ازاین مینالید که یک هفته قبل از کنکور تصادف کرده بود با چشم از حدقه در اومده سر جلسه حاضر شده بود همه اینها تلخ و یا شیرین بود اما نکته اصلی با مسئولین برنامه ریز و حاکمان کشور که هروز سر قضیه انرپی هسته ای توی رسانه ها حرف از امریکا و فشار غرب می اورند حالا یک نکته را هم من متذکر می شود ما جوان امروزی به این نتیجه رسیدیم که دشمن ما نه آمریکاست و نه روسیه دشمن ما اسکبار و استثمار هست چه خارج از کشور چه در بدنه حکومت دشمن اصلی ما مستکبران و استثمارگرانی هستند که با برنامه ریزیهای غلط آینده و عمر یک جوان را در یک انتخاب به فمار گذاشته اند نه امریکا و هر کشوری دیگر قدری به خود بیائید.

همین ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 19:9  توسط جوجه اردك زشت   |